تنزّل مقام ولایت الهی؛ امام مبسوط‌الید یا عمامه‌به‌سرِ بی‌اقتدار؟!
در طول تاریخ، همواره بوده‌اند جریاناتی که سعی می‌کردند ولایتِ تفویض‌شده از سوی خدای متعال به بندگان برگزیده‌اش را مورد هجمه قرار داده، حدودِ اختیارات آن را محدود نمایند، به گونه‌ای که گویی امام و ولیِّ مبسوط‌الید، هیچ حق دخالتی در امور حاکمیتی نداشته و اساساً وجهی از حاکمیت برایش متصور نیست؛ بلکه تنها دارای مقام تبلیغ دین الهی و رساندن پیام خداوند به بشر است، بدون آن‌که ضمانت اجرایی لازم را دارا باشد.
گروه تاریخ اندیشکده برهان/ محمدمهدی سلامی؛ استحاله‌ی مفهوم «ولایت الهی» و فروکاستن آن تا حد یک رسالت و تبلیغِ صِرف، امری‌ست که قدمتی به درازای تاریخ دارد.
همواره بوده‌اند جریاناتی که سعی می‌کردند ولایتِ تفویض‌شده از سوی خدای متعال به بندگان برگزیده‌اش را مورد هجمه قرار داده، حدودِ اختیارات آن را محدود نمایند، به گونه‌ای که گویی امام و ولیِّ مبسوط‌الید ـ که از جانب خدای متعال، حق دخل‌وتصرف در تمامی شئون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... جامعه را دارد ـ هیچ حق دخالتی در امور حاکمیتی نداشته و اساساً وجهی از حاکمیت برایش متصور نیست؛ بلکه تنها و تنها دارای مقام تبلیغ دین الهی و رساندن پیام خداوند به بشر است، بدون آن‌که ضمانت اجرایی لازم را دارا باشد.
یکی از فرازهایی که در تاریخ اسلام، این موضوع محل احتجاج و مباحثه قرار گرفته و در خلال مکاتبات فی‌مابین مشهود است، نامه‌نگاری‌هایی است که میان امیرالمؤمنین علی (ع) و معاویةبن‌ابی‌سفیان انجام شده و بخش‌هایی از آن به واکاوی مفهومِ «امامت» و مصادیق «امام» اشاره دارد.[1]
 
حضرت در خلال احتجاجات خود سعی دارد که نه فقط برای خاندان رسول اعظم (ص)، بلکه برای برخی دیگر از انبیای الهی نیز این موضوع را تثبیت نماید که شأن رسالت و رساندنِ پیام الهی به گوش جهانیان، ملازم با شأن امامت و مُلک‌داری برای آن دسته از انبیا و البته وارثان آن‌هاست.
 
در این نامه‌نگاری‌ها، ابتدائاً امام (ع) طی کتابتی مفصّل، بر فضیلت خود و دیگر امامان اهل‌بیت (علیهم السلام) تأکید کرده، انتساب ایشان به رسول خدا (ص) و از آن طریق، به خاندان ابراهیم (ع) را بیان می‌کند و سپس به معاویه هشدار می‌دهد که به دلایل بسیار، شما (منظور بنی‌امیه است) به ما اهل‌بیت که از خاندان ابراهیم خلیل (ع) بوده و رسالت، نبوت، کتاب، حکمت، علم، ایمان و علی‌الخصوص «مُلک» از آنِ ماست، حسد می‌ورزید!
سپس آن حضرت (ع)، نه‌فقط میراث رسالت و تبلیغ الهی، بلکه شئون دیگری از میراث ابراهیم (ع) ـ هم‌چون مقام «امامت» و «مُلک» ـ را نیز به خود و خاندان نبی‌اکرم (ص) نسبت می‌دهد. حضرت در خلال احتجاجات خود سعی دارد که نه فقط برای خاندان رسول اعظم (ص)، بلکه برای برخی دیگر از انبیای الهی نیز این موضوع را تثبیت نماید که شأن رسالت و رساندنِ پیام الهی به گوش جهانیان، ملازم با شأن امامت و مُلک‌داری برای آن دسته از انبیا و البته وارثان آن‌هاست؛ مسئله‌ای که معاویه به راحتی آن را رد کرده، خطاب به آن حضرت می‌فرماید:
«بدان که محمد (ص) یکى از رسولان بود که بر همه‌ی مردم مبعوث شده بود؛ پیام‌هاى پروردگارش را رسانید و جز این، مالک چیز دیگری نبود....»[2]
معاویه در صدد است تا شأن رسالتِ الهی را از شأن مُلک‌داری، حکومت‌داری و امامت بر امت تفکیک کرده، نبی‌اکرم (ص) را از هرگونه مقام و منزلتی که وی را در خصوص شئون مختلف امت، مبسوط‌الید می‌داند، تُهی نماید. قطعاً یکی از اهداف اصلی وی از اتخاذ چنین شیوه‌ای جهت فروکاستنِ شأن رسول اکرم (ص)، این است که می‌خواهد با این کار، مقدمات خلع ید امام علی (ع) از امامت بر امت را فراهم نماید. به دیگر سخن، وی در تلاش است این‌طور در میان امت جا بیندازد که:
ای علی [ع]! رسول خدا ـ با آن عظمتش ـ تنها عهده‌دارِ امرِ دین مردم (و نه دنیای مردم) و رساندنِ پیام الهی به امت بود و بس؛ اکنون نیز، اگر به فرض صحت، تو را جانشین او به حساب آوریم، پس تو هم تنها جانشین در شأن رسالت او هستی، و نه عهده‌دارِ امر امامت و مُلک‌داری. تو هم ـ هم‌چون رسول (ص) ـ فقط حق داری که به مردم بشارت و انذار دهی و حق دخالت در امور دنیویِ و حاکمیتیِ مردم را نداری!
به وضوح روشن است که چنین مدعایی ـ آن هم از سوی نخستین نظریه‌پرداز سکولاریسم در تاریخ اسلام[3] ـ در صدد استحاله‌ی نظری و عملیِ مقام ولایت الهی و امامت بر امت است و غایتِ آرزوی چنین مدعیانی، این است که یک فرد مثبت و ظاهرالصلاح، بدون آن‌که جایگاه دخل و تصرف در شئون سیاسی و اجتماعی امت را داشته باشد، فقط و فقط بنشیند و مردم را پند و موعظه داده، تبشیر و انذار کند؛ حالا اگر به اسم اسلام بود یا لباس پیغمبر هم بر تنش بود یا از ذریه‌ی او هم به حساب می‌آمد، خیلی اهمیتی ندارد! مهم این است که از محتوا تهی شده و بسطِ ید، از او برداشته شده باشد!
 
جریاناتی امروز در داخل کشورمان، هم‌صدا با دشمنان و معاندانِ درجه‌ی یک این نظام، به دنبال قطع بازوهای قدرتِ ولی‌فقیه ـ که به روشنی در قانون اساسی تصریح شده ـ بوده و هستند که هدفشان در نهایت، تبدیل ولی‌فقیه ـ العیاذ بالله ـ به یک «عمامه‌به‌سرِ بی‌خاصیت و بی‌اقتدار» در جامعه است.
 
همین تفکر، امروزه در لباسِ الفاظی چون دیکتاتوری (یا تعابیری از این دست) سعی دارد به تدریج حوزه‌ی اختیارات ولی‌فقیه را دچار خدشه کرده، آن را محدود و کوچک نماید تا به دنبالش، نظام مفهومیِ ولایت فقیه نیز دچار استحاله گردد. به عنوان نمونه، جریاناتی امروز در داخل کشورمان، هم‌صدا با دشمنان و معاندانِ درجه‌ی یک این نظام، به دنبال قطع بازوهای قدرتِ ولی‌فقیه ـ که به روشنی در قانون اساسی تصریح شده ـ بوده و هستند که هدفشان در نهایت، تبدیل ولی‌فقیه ـ العیاذ بالله ـ به یک «عمامه‌به‌سرِ بی‌خاصیت و بی‌اقتدار» در جامعه است؛ موضوعی که مقام معظم رهبری، خود در دیدار فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش، بدان اشاره کرده، فرمودند:
«این‌ها [دشمنان جمهوری اسلامی] از اسم جمهوری اسلامی خیلی باکی ندارند؛ حتّی از این‌که یک عمامه‌به‌سری در رأس جمهوری اسلامی باشد هم [باکی ندارند]؛ اگر چنانچه جمهوری اسلامی محتوای خود را از دست بدهد، اسلامی بودن را و انقلابی بودن را از دست بدهد، این‌ها با آن کنار می‌آیند. آن‌چه با آن دشمنی دارند عبارت است از محتوای جمهوری اسلامی؛ جبهه‌ی دشمن این‌جور است....»[4]


پی‌نوشت

[1]برای اطلاع از متن این نامه‌نگاری‌ها ر. ک. به: ابراهیم‌بن‌محمد ثقفى کوفی، الغارات، ترجمه عبدالمحمد آیتى، تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374، ص67 الی 72.
[2]پیشین، ص70.
[3]محمدتقى مصباح یزدى، در پرتو ولایت، قم: انتشارات مؤسسه‌ی آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1383، ص96.
[4]بیانات معظم‌له در دیدار فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش، 19 بهمن‌ماه 1394.
 
*محمدمهدی سلامی، کارشناس ارشد تاریخ اسلام/ گروه تاریخ اندیشکده برهان/ انتهای متن|

 

کد مطلب: 10572  |  تاريخ: ۱۳۹۷/۱/۳۰  |  ساعت: ۱۳ : ۲۰

نظرات ارسال شده
سفير فيلم
تبيين
پايگاه رصد انديشه‏هاي استرات‍‍ژيك
پايگاه هسته‏اي ايران