به بهانه سالروز تاسیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی؛ بررسی میزان تأثیر فرهنگ در افزایش اقتدار ملی (1)
گذر اقتدار ملی از مسیر فرهنگ
اقتدار فرهنگی آن‌گاه ظهور پیدا می‌کند که از یک سو نظام اقتصادی در جهت تأمین و ارضای نیازهای مشروع فرهنگی آن جامعه حرکت کند و از دیگر سوی، با کارکرد مناسب این عرصه‌ها، میزان پذیرش و عمق‌یابی آن فرهنگ در نزد آحاد جامعه افزایش ‌یابد.
گروه فرهنگی‌اجتماعی اندیشکده برهان/ محمد آقابیگی کلاکی؛
اشاره: رهبر معظم انقلاب در دیدار نوروزی خود با طیف‌های مختلف مردم در روز اول سال 93، در حرم مطهر امام رضا (ع) درباره‌ی فرهنگ و اقتدار ملی چنین فرمودند: «آنچه که امروز می‌خواهم عرض کنم به‌طور خلاصه و در یک جمله عبارت است از اینکه ملت ایران باید خود را قوی کند... حرف، درباره‌ی اقتدار ملی است... اگر ملتی قوی نباشد، باج‌گیران عالم از او باج می‌گیرند، از او باج می‌خواهند. اگر بتوانند، به او اهانت می‌کنند. اگر بتوانند، زیر پا او را لگد می‌کنند... بعضی ملت‌ها هستند که تا قوی شدن، فاصله‌ی زیادی دارند... اما ملت ما این‌جور نیست. ما اولاً استعداد قوی شدن، زیاد داریم؛ امکانات و ظرفیت‌ها هم زیاد داریم. ملت ما به ‌سمت اقتدار ملی هم راه افتاده است و راه زیادی پیموده است. من بر این اساس نقشه‌ی کلی سال 93 را در این دو عنصر می‌بینم که در پیام اول سال عرض کردم: اقتصاد و فرهنگ با عزم ملیو با مدیریت جهادی.»
 
بر این اساس، ارتباط مستقیمی میان دو عنصر فرهنگ و اقتصاد با اقتدار ملی برقرار است که در مقاله‌ی زیر مورد بررسی و تحلیل واقع شده است.
 
انسجام، هماهنگی و یکپارچگی ابعاد مختلف یک جامعه، در سایه‌ی عملکرد مناسب و کارکرد مساعد نظام فرهنگی آن قابل تحقق است. در حالی که پهنه‌ی گیتی در گذر تاریخ و در آمدوشد جوامع و تمدن‌های مختلف، فرهنگ‌های گوناگونی را به چشم دیده است، اما در این میان، تنها تعداد معدودی از فرهنگ‌ها بوده‌اند که توانسته‌اند با احراز شرایط مناسب و برقراری تعادل درونی میان نظام‌ها و ساختارهای اجتماعی و نیز تناسب بیرونی با نظام آفرینش، بقای خود را برای مدت‌های مدیدی تضمین کنند. فراهم آمدن شرایط مطلوب اجتماعی در عرصه‌های گوناگون اجتماعی در اولین قدم آن، منوط به اتکای ابعاد سیاسی و اقتصادی جامعه بر فرهنگی مقتدر و دارای توان و پتانسیل لازم برای پاسخ به نیازهای مادی و غیرمادی آن جامعه و اعضایش است.
 
این گفتار در تلاش است ضمن تدوین و تعریف مفهوم «اقتدار فرهنگی» و تأثیر آن بر انسجام و اقتدار اجتماعی، شرایط احراز آن در جامعه‌ی ایران و چالش‌ها و موانعی را که در این مسیر قرار دارد مورد تأمل قرار دهد.
 
در این راستا، تعریف فرهنگ و مؤلفه‌های آن، در تدوین و صورت‌بندی مناسب مسئله، از اهمیت اساسی برخوردار است.
 
چیستی فرهنگ و مؤلفه‌های آن
 
مفهوم فرهنگ {1} از آن دست مفاهیمی است که تعاریف متعددی برای آن از سوی اندیشمندان حوزه‌های مختلف علوم انسانی و اجتماعی ابراز شده است. {2}

 

با در نظر آوردن مجموع تعارف می‌توان گفت که فرهنگ تعیین‌کننده‌ی چگونگی تفکر و احساس اعضای جامعه است و راهنمای اعمال انسان‌ها و معرف جهان‌بینی آن‌ها در زندگی است. اعضای جامعه معمولاً در مورد فرهنگ خود نمی‌اندیشند؛ چراکه فرهنگ قسمتی از وجود آن‌ها شده است و اغلب از وجود آن بی‌خبرند. فرهنگ را می‌توان شیوه‌های زندگی مورد قبول اعضای یک جامعه نیز تعریف نمود. چنین شیوه‌های مورد قبولی در جوامع مختلف متفاوت است.
 
تعاریف مختلف و گوناگون ارائه‌شده از فرهنگ، که از سوی اندیشمندان حوزه‌های مختلف علوم انسانی و اجتماعی بیان شده است، نشان از آن دارد که وفاقی در زمینه‌ی تعریف اسمی فرهنگ وجود ندارد و انتخاب یک تعریف مشخص و ارائه‌ی آن با مشکل مواجه است. اما نکته‌ای که می‌تواند راهگشا باشد این است که اندیشمندان مختلف برای تعریف فرهنگ به اجزا و عناصر فرهنگ متوسل شده و هریک بخشی از عناصر آن را برشمرده‌اند (تعریف کل بر اساس جز). به عنوان مثال، ری لویک معتقد است فرهنگ دارای دو لایه‌ی بیرونی و درونی است که جهان‌بینی در قلب و هسته‌ی مرکزی آن جای دارد. صاحب‌نظرانی مانند ادرگار شاین، دیدگاه ری لویک را توسعه داده و فرهنگ را شامل سه لایه دانسته‌اند که جهان‌بینی هسته‌ی مرکزی، ارزش‌ها و باورها لایه‌ی دوم و تجلی مادی لایه‌ی سوم را تشکیل می‌دهند.
 
می‌توان فرهنگ را مجموعه‌ یا سیستمی از عناصر عینی و ذهنی یا مادی و معنوی دانست که در ارتباط ارگانیک با یکدیگر در بخش‌های مختلف زندگی انسان جریان داشته و تفسیر و معنادهنده (نظام اعتقادی)، هدایت‌کننده و سوق‌دهنده (ارزش‌ها) و الزام‌بخش (هنجارها) عمل و رفتار فردی و اجتماعی انسان‌ها در هر جامعه یا اجتماعی هستند.
 
در تعاریف دیگر، ابتدا زبان، مذهب، آداب و رسوم و سپس به‌تدریج ارزش‌ها به‌عنوان عنصر قوی و اصلی در فرهنگ بشری مورد توجه قرار گرفت. بعد از آن کم‌کم هنجارها به‌عنوان عنصر اصلی فرهنگ مطرح می‌شوند. در ادامه در کنار عوامل مطرح‌شده، عناصری مانند علم، هنرهای خاص و نیز تکنولوژی و اقتصاد به حیطه‌ی تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ اضافه می‌شوند.
 
بنابراین در مجموع می‌توان فرهنگ را مجموعه یا سیستمی از عناصر عینی و ذهنی یا مادی و معنوی دانست که در ارتباط ارگانیک با یکدیگر، در بخش‌های مختلف زندگی انسان جریان داشته و تفسیر و معنادهنده (نظام اعتقادی)، هدایت‌کننده و سوق‌دهنده (ارزش‌ها) و الزام‌بخش (هنجارها) عمل و رفتار فردی و اجتماعی انسان‌ها در هر جامعه یا اجتماعی هستند. بنابراین این سیستم یا نظام دربردارنده‌ی جهان‌بینی یا نظام اعتقادی (شامل معرفت‌شناسی یا نظام معرفتی، هستی‌‌شناسی و انسان‌شناسی)، نظام ارزشی که تعین‌بخش مطلوبیت‌های فردی و اجتماعی انسان‌هاست و نظام‌های سیاسی، حقوقی و اخلاقی از آن منتج می‌شود و هنجارهای اجتماعی متأثر از ارزش‌هاست. این مجموعه شکل‌دهنده‌ی اصلی فعالیت‌های مادی انسان و ابتکارات و تولیدات مادی و معنوی انسان به‌واسطه‌ی نظام نیازمندهای برآمده از آن است.
 
بر این اساس، کلیه‌ی فعالیت‌های فردی و اجتماعی انسان[3] در سیطره‌ی فرهنگ یا جزئی از آن تعریف شده و رنگ‌وبویی از فرهنگ دارد.
 
هماهنگی و انسجام نظام‌های اجتماعی لازمه‌ی اقتدار فرهنگی
 
براساس تعاریف ارائه‌شده و در نهایت تعریف برگزیده‌شده برای فرهنگ، یکی از عوامل و در عین حال، ابعاد و مؤلفه‌های اقتدار فرهنگی که در ابعاد کلان اجتماعی قابلیت طرح دارد، تقدم فرهنگ بر اقتصاد و سیاستِ جامعه و به عبارت بهتر، تعیّن‌یافتگی اقتصاد و سیاست توسط فرهنگ و تعیین‌کنندگی فرهنگ برای آن‌هاست. برای تشریح مناسب این مسئله، نیازمند طرح رابطه‌ی ارگانیک و سیستمی میان فرهنگ، اقتصاد و سیاست هستیم که به‌صورت اجمالی به آن پرداخته می‌شود.
 
چگونگی روابط میان فرهنگ، اقتصاد و سیاست در جامعه، تقدم و تأخر آن‌ها و تأثیر و تأثر آن‌ها بر یکدیگر یکی از چالش‌برانگیزترین بحث‌های جامعه‌شناسی و نظریه‌های آن بوده است. این اندیشه که دگرگونی‌های اقتصادی و اجتماعی در مسیرهای منسجم به موازات هم پیش می‌روند، از زمان طرح آن توسط کارل مارکس تا به امروز، همواره پُر‌کشش، اما مناقشه‌برانگیز بوده است.
 
رونالد اینگلهارت معتقد است دعوی اصلی نظریه‌ی مدرنیزاسیون از کارل مارکس گرفته تا ماکس وبر تا دانیل بل این ادعا بوده است که دگرگونی‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی هماهنگ با یکدیگر براساس الگوهایی پیش می‌روند و جهان را به شیوه‌هایی قابل پیش‌بینی دگرگون می‌سازند.[4] علی‌رغم این وحدت‌نظر، اما بحث بر سر چگونگی رابطه‌ی علت و معلولی بین آن‌ها مداوم و پُرچالش بوده است. آیا دگرگونی اقتصادی سبب دگرگونی فرهنگی و سیاسی می‌شود یا بر عکس؟
 
مارکس با تأکید بر موجبیت اقتصادی، استدلال می‌کند که سطح پیشرفت فنی هر جامعه تعیین‌کننده‌ی شکل نظام اقتصادی آن جامعه است و نظام اقتصادی به نوبه‌ی خود تعیین‌کننده‌ی خصوصیات فرهنگی و اقتصادی جامعه.
 
از سوی دیگر، وبر بر نقش فرهنگ تأکید می‌کند. فرهنگ صرفاً روبنای نظام اقتصادی نیست، بلکه به تنهایی می‌تواند در مقام یک علت عمده ظاهر ‌شود. فرهنگ هم به رفتار اقتصادی شکل می‌دهد و هم از آن تأثیر می‌پذیرد. بدین‌سان پیدایش اخلاق پروتستانی، زمینه را برای ظهور سرمایه‌داری فراهم می‌آورد و پدیده‌ی اخیر به نوبه‌ی خود به برپایی انقلاب صنعتی و انقلاب دموکراتیک یاری می‌رساند. این نگرش برآن است که انواع نظام‌ها و باورها، هم بر حیات اقتصادی و سیاسی تأثیر می‌نهند و هم از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند.
 
هر نظام سیاسی و اقتصادی باثبات دارای نظام فرهنگی همساز و پشتیبانی است که به نظام مشروعیت می‌بخشد؛ طوری که اعضای آن جامعه یک سلسله قواعد و هنجارها را می‌پذیرند و درونی می‌کنند.
 
اما در اینجا باید بر این نکته تأکید کرد که پیچیدگی رفتار انسان‌ها و تأثیرپذیری آن‌ها از عوامل متنوع و گوناگون در سطوح مختلف به حدی است که تحقق هرگونه پیشگویی دقیق و بی‌چون‌وچرا را نامحتمل می‌سازد. بنابراین دیدگاهی که در ارتباط میان این عناصر برشمرده‌ی اجتماعی اتخاذ می‌شود این است که بین فرهنگ، اقتصاد و سیاست ارتباط نزدیکی وجود دارد که پیش‌بینی یکی براساس دیگری را با دقتی بیش از یک احتمال تصادفی، محتمل می‌سازد.
 
از این رو، عنوان می‌شود که بین توسعه‌ی اقتصادی و دگرگونی فرهنگی و دگرگونی سیاسی، ارتباط نزدیکی وجود دارد که تا اندازه‌ای قابل پیش‌بینی است. بعضی از شیوه‌های دگرگونی محتمل‌ترند، زیرا منظومه‌های خاصی از ارزش‌ها و باورها و نهادهای سیاسی و اقتصادی یکدیگر را تقویت می‌کنند، در حالی که در موارد دیگر چنین نیست. بدین‌سان اگر یکی از عناصر جامعه بر ما معلوم باشد، می‌توانیم با دقتی بسیار بیش از یک سنجش تصادفی، درباره‌ی سایر عناصر آن جامعه دست به پیش‌بینی بزنیم.
 
روابط میان این عناصر دوسویه است. بین دگرگونی‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ارتباط وجود دارد؛ از آن رو که هیچ جامعه‌ای بدون وجود پشتیبانی متقابل بین نظام‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی‌اش نمی‌تواند مدت زمان طولانی دوام بیاورد. در حقیقت در صورت عدم هماهنگی عناصر جامعه با یکدیگر، نظام اجتماعی با عدم تعادل روبه‌رو خواهد شد.
 
هر نظام سیاسی و اقتصادی باثبات دارای نظام فرهنگی همساز و پشتیبانی است که به نظام مشروعیت می‌بخشد؛ طوری که اعضای آن جامعه یک سلسله قواعد و هنجارها را می‌پذیرند و درونی می‌کنند. اگر قواعد و هنجارها در بین افراد جامعه درونی نشود، حاکمان برای واداشتن مردم به اطاعت از قوانین باید به اجبار بیرونی متوسل شوند که مستلزم هزینه‌ی گزاف و در عین حال کارکردی نامطمئن است.
 
نکته‌ای که در این بحث باید به آن اشاره کرد این است که علی‌رغم آنکه انسان از نظر زیست‌شناختی در همه‌جا از سرشتی یکسان برخوردار است، اما فرهنگ آموختنی است و هر جامعه فرهنگ خاص خود را دارد. این آموختن عمیق همان فرآیند اجتماعی شدن[5] است که طی آن، معانی فرهنگی بخشی از «خود» می‌شود. گویی فرد باورها، هنجارها و ارزش‌های جامعه را به درون خود می‌کشد. پارسونز از این فرآیند به «درونی شدن» تعبیر نموده است. در یک فرهنگ مشترک و در فرآیند اجتماعی شدن موفق و مطلوب، انسان‌ها با درک و انگیزه‌های مشابهی رشد می‌کنند. در این حالت، نظم اجتماعی بر سیاق هنجارها و قواعد درونی‌شده شکل می‌گیرد و نقش‌ها، جایگاه‌ها و اهداف زندگی اجتماعی بر این محور ظهور و بروز می‌یابند.[6]

 

هر جامعه برمبنای هدف غایی انسان‌شناختی و جهان‌شناختی خود و ارزش‌های مترتب بر آن، مجموعه‌ای از اهداف را برای برآوردن نیازهای تعریف‌شده‌ای که به‌شدت رنگ‌وبوی فرهنگی دارند دنبال می‌کند و بر این اساس، مجموعه‌ای از ساختارها و نهادهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی را شکل می‌دهند و به عبارت بهتر، صورت خاصی از ساختارها و نهادهای سیاسی و اقتصادی را مشروع می‌سازند. در صورت انطباق مناسب میان آن اهداف و ارزش‌ها و این ساختارها و نهادها، جامعه کارکرد مطلوب خود را به نمایش گذاشته و از انسجام مناسبی برخوردار خواهد بود. در چنین حالتی و با کارکرد مطلوب نظام‌های اقتصادی و سیاسی، مشروعیت نظام فرهنگی و میزان پذیرش و تعمیق آن افزایش می‌یابد.
 
ارتباط و پیوستگی دوسویه‌ی میان ساختارها و نهادهایی که جنبه‌ی عینی دارند و اهداف و ارزش‌های فرهنگی‌ای که جنبه‌ی ذهنی دارند موجب می‌شود تا هرگونه دگرگونی میان آن‌ها، تغییر را در سایر اجزا و عناصر به همراه داشته باشد. بدین‌سان فرهنگ در عین شکل دادن به نظام‌های سیاسی و اقتصادی، از آن‌ها تأثیر متقابل می‌پذیرد.
ادامه دارد...
 

منابع:

 

[1]. culture
[2]. در این میان، جامعه‌شناسان نیز برای فرهنگ تعاریف متعددی را به دست داده‌اند که در اینجا به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود. کلوک‌هون فرهنگ را «طرح یا نقشه‌ی زندگی» تعریف می‌کند. بکر آن را «درک مشترک مردم برای هماهنگ کردن کارهای جمعی» تلقی نموده است. برای اکثر جامعه‌شناسان این امر بدیهی است که اعضای یک جامعه دارای ایده‌های بنیادی مشترکی هستند که از طریق آن، جهان پیرامون را تعریف می‌کنند، میان «خوب» و «بد» تمییز قائل می‌شوند و برای مصنوعات و اعمال خود معنا می‌یابند. برای اغلب این جامعه‌شناسان، جایی که ساختار اجتماعی به سیمای ابزاری ارتباطات اجتماعی اشاره دارد، «فرهنگ» بیان‌کننده‌ی سیمای نمادین ارتباطات اجتماعی است. فرهنگ طرح یا نقشه‌ی زندگی است که فقط اختصاص به انسان دارد.
[3]. نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد این است که تفکیک رفتارهای فردی و اجتماعی انسان تنها از طریق متعلق فعل امکان‌پذیر است و اساساً رفتارهای فردی انسان جدا از اجتماع و فرهنگ نیست و تأثیر فرهنگ و جامعه بر رفتارهای فردی نیز انکارناپذیر است.
[4]. اینگلهارت، رونالد، نوسازی و پسانوسازی، ص 1.
[5]. socialization
[6]. سیدمن، استیون، کشاکش آرا در جامعه‌شناسی.
[7] - اینگلهارت، رونالد - نوسازی و پسانوسازی - ص 12

 

 

*محمد آقابیگی کلاکی، دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی فرهنگی/ انتهای متن|

کد مطلب: 10931  |  تاريخ: ۱۳۹۷/۵/۱۳  |  ساعت: ۱۱ : ۴۸

نظرات ارسال شده
سفير فيلم
تبيين
پايگاه رصد انديشه‏هاي استرات‍‍ژيك
پايگاه هسته‏اي ايران